خیالم آن بود که روزی ایمان مثل چشمه‌ای خنک در بیابان تشنه دلم خواهد جوشید. خیال می‌کردم یک روز چشم‌هایم را باز می‌کنم و ناخوداگاه خدا در دلم روشن می‌شود. نشد. من هیچ‌گاه به بودن‌ت اطمینانی نکردم. مثل سرآبی آن دورتر‌ها ایستاده بودی و هر قدم‌ی که به سویت بر‌میداشتم، …

. . . محیا فردا مسافر است. فنچ‌هایش را آورده و به من سپرده. دوستشان دارم. بیشتر از آب و غذا، عشق‌شان میدهم و چند هفته بعد است که تخم میگذارند، به فال نیک‌اش گرفته‌ام [من به دنبال نشانه‌ای بودم. همه‌ی عمر به دنبال نشانه‌‌ای بودم] آن‌روز صبح یکی از …

از رحمی به رحم بعدی زاییده میشوم. زاییده شدن درد دارد. مثل پوست انداختن مار. مثل شکستن تنگنای تخم مرغ. دار بلا بود و آدمیانش اهل فنا حال‌آنکه من قرار میخواستم. از کودکی‌ام قرار میخواستم، از شهری به شهر دیگر رفتن خسته‌ام کرده بود ابهام خسته‌ام کرده بود به انگلستان …

تنم تمام درد است. چه سخت‌ترم شده نگاه‌داشتن اشک‌هایم. ضعیف و ظریف و دل‌نازک و حساس. ایران اینطورم کرده. و الا من کی آدم گریه کردن آه‌هایم بودم؟ با بابا آمده‌ام بیمارستان. با بابای ۷۰ ساله‌ام آمده‌ام بیمارستان که تست‌های قلب‌ش را بدهد. دلم به دل‌ش بسته است. تب کرده‌ام. …

اول روزهای نا آرامی را گذرانده بودم غم_غم شور دنيا را ميگويم_ می آمد و‌ می نشست روی سینه ام و پنجه به پنجه، کشتی میگرفتیم. جنگی مغلوب. من آن روزها خدا را بیشتر نیاز داشتم و او دورتر بود. دنبال نشانه ای از او بودم، افتادن برگی، خواندن چلچله …

صبح جمعه روزي بود. ۷ صبح ع. حليم گرفته بود. سفره اي از آن پايين نزديك پنجره تا دم آشپزخانه پهن بود، اقوام حليم ميخوردند و ميخنديدند. آقا حمام است. پيرمرد دارد چيزي ميخواند… شارژر موبايل توي آشپزخانه بود ديشب مطمينم. راه به آشپزخانه بسته ف. سيني چاي بدست همانجا …

اسم ها يادت نماند، تئوري ها و صاحبانشان تاريخ و سال ها و آدم هايش…نقشه هاي شهر ها راه ها و جاده ها… چه سبك ميروي خالي خلاص بي خاطرات تلخ بي كينه. به اشتراک گذاری:

خوب باشم…. ٨ صبح هوا آفتابي است ولي باد عجيبي مي آيد… جوري كه بايد آدميزاد وار و دو دستي فرمان را نگه دارم كه ماشين كنترل شود… هر چند ده متر كنار اتوبان جنازه حيواناتي است كه بي تعادل به زير ماشين ها پرت شده اند… آرام تر از …

كه لايه لايه حصارش كشيده باشی و با ٤٠ قفل بي كليد و زره ی آهنين پرده پرده سختش كرده باشی كه نجوشد كه حفظ شود كه حفظ شوی و بعد يك روز كه نميدانی كِی مثل يك تگرگ ناگهان بهاری مثل يورش نسيم اسفند به غنچه های خوابيده زير …

در هيچ كدام از مراحل زندگي ام فكر نميكنم برنامه و نقشه از قبل تهيه شده و من فقط همراه موج پيش ميروم. پله پله درس هايم را ميخوانم مثل همه… بي هيچ ترديدي سر وقتش ازدواج ميكنم… تحصيلات را به انتها ميرسانم، حالا كه اين درس ها را خوانده …