هربت اليك

قهر كردن را نمي دانم
از بچگي نميدانستم
دوستي هايي كه شروع ميشوند برايم پايان ناپذيرند
شايد بعد مكان از جسم “رفيق”ي دورم كند
ولي تمام نميشود… مثل همين سه نقطه ها…
اولين رفاقتي را كه شكستم، چند سال پيش بود… م. را دوست داشتم او هم مرا… اسماً دوستيمان چهار ساله بود ولي واقعا بيشتر از ٤ سال بود، آخر انجا توي آن غربت، هر يك سال دوستي اقلا با ٢،٣ سال دوستي هاي در وطن برابري ميكند….
م. بسيار با معرفت و محبت بود… و من فكر ميكردم اركان رابطه همين محبت و معرفت است…
ته نگاهش همان اول كمي عدم اطمينان و صداقت داشت كه اين را به حساب ترس اوليه ايراني ها براي آشنايي ميگذاشتم.
مي داني، آنقدر خصلت هاي خوب داشت كه خودم را قانع كرده بودم با آن بي صداقتي گاه گاهش كه بسيار ريز و پنهان بود كنار بيايم…
من خودم، مشكلات و عقده ها و اخلاقيات دوست نداشتنيم كم نيستند براي همين فكر ميكردم -و ميكنم- توقع بيجايي است كه به دنبال رفيقي بي نقص باشم…
صداقت را ميداني چيست؟ من مدت هايي است كه به صداقت فكر ميكنم… صداقت يعني در هر آن و لحظه اي خودت را با حق بسنجي و تا فهميدي كه اشتباه كرده اي برگردي، اقرار كني و جبرانش كني…
توجيه گري از بارزترين نشانه بي صداقتان است.
بد ترين نوع توجيه گري هم آنيست كه ميان خودت و خودت اتفاق مي افتد
شيطان مينشيند روي دوشت و مي تازد و ميتازد… آنقدر كه صاف توي چشم خودت _و بعد ها رفيقت_ نگاه ميكني و هر آنچه را كه دنيايت بطلبد با حديثي، آيه اي، حكم مرجعي، يا حرف بزرگي تطبيق ميدهي و سر در برف و راضي به زندگيت ميرسي….
ميداني رفيقي كه رنگ رفيقش را نگيرد رفيق نيست…
اين بود كه ترسيدم
بهاي اين فهميدن برايم زياد بود، قدر شكستن رفاقتي چند ساله با رفيقي كه دوست ميداشتم،
اما به دانستنش مي ارزيد كه اساس دوستي هايم را صداقت بگذارم…كه خوش خلق و رفتار ترين آدم ها هم اگر صادق نباشند برايت خسرانند

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *