بَيْنَ يَدَيْ رَحْمَتِه

پاساژ هاي تهران به چشمم بي رنگند… آمده بودم كه هوايم عوض شود.
به سردي سنگ هاي آبنما تكيه ميدهم
گيج گيجم
انگار كن از بلند ترين برج جهان پرتابت كرده باشند
در حالي كه امن ترين حباب جهان محافظت باشد
ميداني چه حالي دارد؟
نه خوبي نه بدي، هم خوشحالي هم نيستي…
حاليست كه حالت را نميداني
يك خلسه طولاني مثل شناگر نيمه جاني كه معلق، بيحركت روي آب مانده باشد.
يك سال گذشته است.
پيرمرد سازش را كوك كرده
سنتور ميزند
سنتور برايم خاطره اي ده ساله است
چشم ميبندم كه تمام گوش شوم
هر ضربه مضرابش روحم را به سمتي پخش ميكند و هر مكثيش دوباره روح در عالم پخش شده ام را جمع ميكند…
روزها گذشته اند
شور زندگي هنوز در تنم دست بر نميدارد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *