اِسْمَعْ اِفْهَمْ يا فُلانَ بْنَ فُلانٍ

لحظه جان دادنش كه براي ثانيه اي چهره در هم كشيد از پيش چشمم نميرود.غسال خانه هم

كفن كردنش هم…. راستي چرا پوشش پلاستيكي همراه كفنش ميكنند؟

هيچ كس به خاكش نماند كه قرآن خوانش شود… سرد بود!!

چه تنهايي روشن و پر يقيني 

ع. موقع تلقين خواندن شانه هايش را تكان ميداد

بالاي سرش بودم

محكم تكانش ميداد

ع. دست هاش سنگينند…

بند هاي كفنش را يكي يكي باز كرد

م. راحت تن به خاك داد، خاك هم خواهانش بود، 

دنيا كه تلخ باشد اقل خاصيتش اين است كه مرگ كمتر ترسناك ميشود

وصيت كرده بود كه ع. خودش توي قبرش زيارت عاشورا بخواند.

خواند… خواند…

سردم است، شانه هايم به تلقين ميلرزد

با خودم مردانه قرار بسته بودم که بگذارم هر چه گذشت بگذرد.

اما 

امشب موقع پیاده شدن از ماشین، کنار جدول خیابان، نزديك یکی از رستوران های شیک شهر وقتی که شادمانه “حیات” در دلم میجوشید، باز به یادش آوردم

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *