دیدم سکوت در دهنم درد میکند

در هيچ كدام از مراحل زندگي ام فكر نميكنم برنامه و نقشه از قبل تهيه شده و من فقط همراه موج پيش ميروم. پله پله درس هايم را ميخوانم مثل همه… بي هيچ ترديدي سر وقتش ازدواج ميكنم… تحصيلات را به انتها ميرسانم،

حالا كه اين درس ها را خوانده ام كاري متناسب با رشته پيدا ميكنم، هر روز سر كار ميروم مثل همه

كمي ميگذرد و احساس ميكنم زندگي عروسكي كم دارد، طبق برنامه وقت داشتن فرزند است، بچه دار ميشوم مثل همه…

منظم و متعهد هم مسير رود سالهاي جواني را ميگذرانم، و ميانسالي را… 

حالا باز هم مثل باقي آدم ها آرزوهام را نه در خودم كه در فرزندانم ميجويم

هيچ برايشان كم نميگذارم! بچه ها كم كم بزرگ ميشوند.

من كاسته ميشوم…

روزي رسيده است كه كاري را كه خودم با والدينم كردم درست مو به مو طبق قانون طبيعت فرزندانم با من ميكنند…

تنها مانده ام
حالا ديگر فقط من مانده ام

مني 

كه ديگر نه دل خوش جواني و قدرتم هستم و نه افتخارات فرزندانم…

كه تمام مسير را بدون هيچ درنگي بدون توقف و فكر كردني گذرانده ام

و حالا

در حوالي انتهاي جاده تازه سر هوش مي آيم (اگر كه بيايم!) كه خوب قرار بود به كجا برسم؟!

.

.

.

بد حالي خواهد بود آن لحظات حسرت

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *