نه آن مي شود…

خوب باشم….
٨ صبح
هوا آفتابي است ولي باد عجيبي مي آيد… جوري كه بايد آدميزاد وار و دو دستي فرمان را نگه دارم كه ماشين كنترل شود…
هر چند ده متر كنار اتوبان جنازه حيواناتي است كه بي تعادل به زير ماشين ها پرت شده اند… آرام تر از هميشه ميروم كه به تعداد لاشه ها اضافه نكنم…غرق خيالاتم كه پق! چيزي محكم ميخورد به در كناري….

٩ صبح
هر چند آدم صبح ها نيستم اما سعي ميكنم به زور قهوه هم شده سر حال باشم … A (همان كه هفته پيش آزمايشگاه را آتش زد) متمركز و آرام دارد چيزي را اندازه ميگيرد، مي خواهم حواسش را به سلام پرت نكنم، از در پشت ميروم و مشغول كار ميشوم، ماشين حساب را كه روي ميز ميگذارم A از جايش ميپرد و شيشه اندازه گيري كف آزمايشگاه خرد ميشود ….

٦ عصر
در راه خانه ام، يخچال خاليست، موريسون بزرگي چند خيابان پايين تر است، مي روم با حوصله خريد ميكنم … همان توي ماشين، نشُسته اولين خوشه انگور سبز را ميخورم…. پيرمردي آن طرف خيابان است و با عصاي چرخ دارش درگير است، از آن پير هاي دوست داشتنيست، هنوز با خيابان فاصله دارد ميتوانم رد شوم اما دوست دارم كه برايش صبر كنم …. پير مرد خوشحال ميشود و سري به تشكر تكان ميدهد، سرعت راه رفتنش را بيشتر ميكند كه من كمتر معطل شوم…. عصا از زير دستش در ميرود و در حوالي افتادن به زور خودش را به عصا آويزان ميكند….

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *