رحیل

صبح جمعه روزي بود. ۷ صبح
ع. حليم گرفته بود. سفره اي از آن پايين نزديك پنجره تا دم آشپزخانه پهن بود، اقوام حليم ميخوردند و ميخنديدند. آقا حمام است. پيرمرد دارد چيزي ميخواند…
شارژر موبايل توي آشپزخانه بود ديشب مطمينم. راه به آشپزخانه بسته ف. سيني چاي بدست همانجا مستاصل ايستاده، خاله و مامان بزرگ مقدمات دلمه نهار را چيده اند. بوي پياز ميزند توي صورتم…
شارژر نيست.
توي آن شلوغي بابا پيدايم كرده بود با كاسه اي حليم.
نميخوردم.
صبحانه خور نيستم، آن روز كه دلم مثل رخت شور خانه بود، نگاه به نان سنگك هم حالم را بد مي كرد.
بابا دل نگران بود كه ديرم شود…
ميخواستم بي صدا از گوشه اي بخزم و بروم. با آن ساك و وسايل نميشود. س. از خواب بيدار نشده يك نوحه گذاشته…آقا خوشش نمي آيد مي گفت: جاي نوحه الان نيست. باقي جمع اما بدشان نمي آمد.. س صدايش را كمتر مي كند
س. آن روز نگاهم نميكرد.
مامان كجاست…خداحافظي نكرده بروم؟
بابا چند قدمي زود تر ميرود كه ماشين را گرم كند. هوا سرد است. هواي سرررد اواسط بهمن ماه.
حالم بدست
شيشه را پايين ميكشم كه سرد ترم شود بابا چيزي نمي گويد.
آرام شروع ميكند به خواندن:
يسبح لله ما في السماوات و ما في الارض الملك القدوس…
خيابان ها آرام و خلوت اند و هوا لطيف و سبك
درخت ها هم حتي بي حركت مانده اند
هو الذي بعث في الاميين رسولا منهم….
بابا دارد جمعه را ميخواند؟
سرم را به سمت خيابان ميكنم شيشه ماشين يخ زده اشك هاي من اما داغ داغ ميريزند…
صداي بابا هم دارد ميلرزد
تعجب نميكنم…از همان تولد رشته ای از دلش به دلم كشيده بودند.
رسيده ايم…
مردانه دستي به شانه ام ميزند و ميگويد: بابا به خدا ميسپارمت…
داستان به آخرين جمله آخرين صفحه اين فصل رسيده بود
….

به اشتراک گذاری:
Facebooktwittergoogle_plus

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *