خوب باشم…. ٨ صبح هوا آفتابي است ولي باد عجيبي مي آيد… جوري كه بايد آدميزاد وار و دو دستي فرمان را نگه دارم كه ماشين كنترل شود… هر چند ده متر كنار اتوبان جنازه حيواناتي است كه بي تعادل به زير ماشين ها پرت شده اند… آرام تر از …

كه لايه لايه حصارش كشيده باشی و با ٤٠ قفل بي كليد و زره ی آهنين پرده پرده سختش كرده باشی كه نجوشد كه حفظ شود كه حفظ شوی و بعد يك روز كه نميدانی كِی مثل يك تگرگ ناگهان بهاری مثل يورش نسيم اسفند به غنچه های خوابيده زير …

در هيچ كدام از مراحل زندگي ام فكر نميكنم برنامه و نقشه از قبل تهيه شده و من فقط همراه موج پيش ميروم. پله پله درس هايم را ميخوانم مثل همه… بي هيچ ترديدي سر وقتش ازدواج ميكنم… تحصيلات را به انتها ميرسانم، حالا كه اين درس ها را خوانده …

لحظه جان دادنش كه براي ثانيه اي چهره در هم كشيد از پيش چشمم نميرود.غسال خانه هم كفن كردنش هم…. راستي چرا پوشش پلاستيكي همراه كفنش ميكنند؟ هيچ كس به خاكش نماند كه قرآن خوانش شود… سرد بود!! چه تنهايي روشن و پر يقيني  ع. موقع تلقين خواندن شانه هايش …

نيستي و چطور ميتواني، باشي، ببيني، و هيچ؟ هيچِ هيچ؟ من گريه كنم، تو هم اگر باشي و تنها گريه كني فرق من و تو چيست؟ من دعا كنم، استجابتش را نبينم تو هم اگر باشي و دعا كني و استجابتش اين باشد؟ ايمان به غيب را از كجاي دنيا …

حال كسي را دارم كه دعايش سخت به اجابت نزديك است. و مي ترسم… حال كسي را دارم كه از استجابت دعايش هراسان است حال برگي را كه بي ثقل است حال غريقي در بي نهايت شب كه ناگهان ميان دست و پا زدنش چيزي را لمس كرده كه نميداند …

آفيس ما چند مسلمان دارد كه روزه گرفتن را مقيدند…خيلي هم با ماه رمضان كيف ميكنند… جوري عيد فطر برايشان بزرگ و مهم است كه وقتي ما بچه بوديم، عيد نوروز برايمان! ظاهرا مرسومشان است كه افطار ها را دور هم جمع ميشوند و يكيشان كه خوش دست پخت تر …

پاساژ هاي تهران به چشمم بي رنگند… آمده بودم كه هوايم عوض شود. به سردي سنگ هاي آبنما تكيه ميدهم گيج گيجم انگار كن از بلند ترين برج جهان پرتابت كرده باشند در حالي كه امن ترين حباب جهان محافظت باشد ميداني چه حالي دارد؟ نه خوبي نه بدي، هم …

قهر كردن را نمي دانم از بچگي نميدانستم دوستي هايي كه شروع ميشوند برايم پايان ناپذيرند شايد بعد مكان از جسم “رفيق”ي دورم كند ولي تمام نميشود… مثل همين سه نقطه ها… اولين رفاقتي را كه شكستم، چند سال پيش بود… م. را دوست داشتم او هم مرا… اسماً دوستيمان …

براي من اين بود كه بعضي حرف ها و نوشته ها، داد و بيداد هاي قبل از تسليم شدنست گاردهاي محكمي كه در برابر موضوعي گرفته ميشود و حال برافروخته دل، گاهي نشانه اي از سپر انداختني قريب است چه بداني چه نداني